موسی و خضر (ع)

راز محبوبيت موسى عليهالسلام نزد خدا
خداوند به موسى عليهالسلام وحى كرد: اى برگزيدهام تو را بسيار دوست دارم.موسى: كدام خصلت من است كه مرا محبوب پيشگاهت نموده است؟
خداوند: تو نسبت به ما مانند آن كودكى هستى كه حتى هنگام قهر مادرش، به مادر پناه مىبرد، و تنها او را حامى خود مىداند، تو وقتى به درگاه ما مناجات مىكنى و مىگويى اى خدا تنها تو را می پرستم و تنها از تو كمك مىجويم، در حقيقت تنها مرا مىپرستى و تنها از من كمك مىجويى، اين است راز محبوبيت ويژه تو در پيشگاه من.
غير من پيشت چو سنگست و كلوخ اگر صبى و گر جوان و گر شيوخ
خاطر تو هم زمادر خير و شر التفاتش نيست در جاى دگر
داستان موسى و خضر عليهالسلام
از داستانهاى جالب زندگى موسى عليهالسلام ماجراى شيرين او با حضرت خضر عليهالسلام است كه در قرآن سوره كهف آمده و داراى نكات و درسهاى آموزنده گوناگونى است، در اين راستا نظر شما را به فرازهاى زير از آن داستان جلب مىكنيم.
سخنرانى موسى عليهالسلام و ترك اَولىِ او
هنگامى كه فرعون و فرعونيان در درياى نيل غرق شده و به هلاكت رسيدند، بنى اسرائيل به رهبرى حضرت موسى عليهالسلام پس از سالها مبارزه، پيروز شدند و زمام امور رهبرى به دست موسى عليهالسلام افتاد.
او در يك اجتماع بسيار بزرگ (كه مىتوان آن را به عنوان جشن پيروزى ناميد) در حضور بنى اسرائيل سخنرانى كرد، مجلس بسيار باشكوه بود، ناگاه يك نفر از موسى عليهالسلام پرسيد: آيا كسى را مىشناسى كه نسبت به تو اعلم (عالمتر) باشد؟
موسى عليهالسلام در پاسخ گفت: نه.
و مطابق بعضى از روايات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقيم خدا با موسى عليهالسلام، موسى در ذهن خود به خودش گفت: خداوند هيچكس را عالمتر از من نيافريده است. در اين هنگام خداوند به جبرئيل وحى كرد موسى را درياب كه در وادى هلاكت افتاده. (يعنى بر اثر حالتى شبيه خودخواهى، در سراشيبى نزول از مقامات عاليه معنوى قرار گرفته، به ياريش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئيل به سراغ موسى آمد...)
خداوند همان دم به موسى عليهالسلام وحى كرد: آرى داناتر از تو عبد و بنده ما خضر عليهالسلام است، او اكنون در تنگه دو دريا،در كنار سنگى عظيم است.
موسى عليهالسلام عرض كرد: چگونه به حضور او نايل شوم؟
خداوند فرمود: يك عدد ماهى بگير و در ميان زنبيل خود بگذار، و به سوى آن تنگه دو دريا برو، در هر جا كه آن ماهى را گم كردى، آن عالم در همانجا است.
موسى عليهالسلام در جستجوى استاد
موسى عليهالسلام كه دانش دوست بود، گفت: من دست از جستجو بر نمىدارم تا به محل آن تنگه دو دريا برسم، هر چند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم.
موسى دوست و همسفرى براى خود انتخاب كرد كه همان مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنى اسرائيل به نام يوشع بن نون بود، موسى يك عدد ماهى در ميان زنبيل نهاد و اندكى زاد و توشه راه برداشت، و همراه يوشع به سوى تنگه دو دريا حركت كردند. هنگامى كه به آن جا رسيدند در كنار صخرهاى اندكى استراحت كردند، در همان جا موسى و يوشع عليهماالسلام، ماهى اى را به همراه داشتند، فراموش كردند. بعد معلوم شد كه ماهى بر اثر رسيدن قطرات آب به طور معجزه آسايى خود را در همان تنگه به دريا افكنده و ناپديد شده است.
موسى و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانى بودن راه و سفر موجب خستگى و گرسنگى آنها گرديد، در اين هنگام موسى عليهالسلام به خاطرش آمد كه غذايى به همراه خود آورده، به يوشع گفت: غذاى ما را بياور كه از اين سفر سخت خسته شدهايم.
يوشع گفت: آيا به خاطر دارى هنگامى كه ما به كنار آن صخره پناه برديم، من در آن جا فراموش كردم كه ماجراى ماهى را بازگو كنم، و اين شيطان بود كه ياد آن را از خاطر من ربود، و ماهى راهش را به طور شگفتانگيز در دريا پيش گرفت و ناپديد شد.
و از آن جا كه اين موضوع به صورت نشانهاى براى موسى عليهالسلام در رابطه با پيدا كردن عالِم، بيان شده بود موسى عليهالسلام مطلب را دريافت و گفت: اين همان چيزى است كه ما مىخواستيم و به دنبال آن مىگشتيم. در اين هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوى آن عالِم پرداختند، وقتى كه به تنگه رسيدند حضرت خضر عليهالسلام را در آن جا ديدند. پس از احوالپرسى، موسى عليهالسلام به او گفت:
آيا من از تو پيروى كنم تا از آن چه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى؟
خضر: تو هرگز نمىتوانى همراه من صبر و تحمل كنى، و چگونه مىتوانى در مورد رموز و اسرارى كه به آن آگاهى ندارى شكيبا باشى؟
موسى: به خواست خدا مرا شكيبا خواهى يافت، و در هيچ كارى مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد.
خضر: پس اگر مىخواهى به دنبال من بيايى از هيچ چيز سؤال نكن، تا خودم به موقع، آن را براى تو بازگو كنم.
موسى عليهالسلام مجدداً اين تعهد را داد كه با صبر و تحمل همراه استاد حركت كند و به اين ترتيب همراه خضر عليهالسلام به راه افتاد.
ديدار موسى از سه حادثه عجيب
موسى و يوشع و خضر عليهم السلام با هم به كنار دريا آمدند و در آن جا سوار كشتى شدند آن كشتى پر از مسافر بود، در عين حال صاحبان كشتى آنها را سوار كردند. پس از آن كه كشتى مقدارى حركت كرد، خضر عليهالسلام برخاست و گوشهاى از كشتى را سوراخ كرد و آن قسمت را شكست و سپس آن قسمت ويران شده را با پارچه و گل محكم نمود كه آب وارد كشتى نشود.
موسى عليهالسلام وقتى اين منظره نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران مىشد ديد، بسيار خشمگين شد و به خضر گفت: آيا كشتى را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى، راستى چه كار بدى انجام دادى؟
حضرت خضر گفت: آيا نگفتم كه تو نمىتوانى همراه من صبر و تحمل كنى؟!
موسى گفت: مرا به خاطر اين فراموشكارى، بازخواست نكن و بر من به خاطر اين اعتراض سخت نگير.
از آن جا گذشتند و از كشتى پياده شده و به راه خود ادامه دادند، در مسير راه خضر عليهالسلام كودكى را ديد كه همراه خردسالان بازى مىكرد، خضر به سوى او حمله كرد و او را گرفت و كشت.
موسى عليهالسلام با ديدن اين منظره وحشتناك تاب نياورد و با خشم به خضر عليهالسلام گفت:
آيا انسان پاكى را بى آن كه قتلى كرده باشد كشتى؟ به راستى كار زشتى انجام دادى.
حتى موسى عليهالسلام بر اثر شدت ناراحتى به خضر عليهالسلام حمله كرد و او را گرفت و به زمين كوبيد كه چرا اين كار را كردى؟
خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانايى ندارى با من صبر كنى؟
موسى عليهالسلام گفت: اگر بعد از اين از تو درباره چيزى سؤال كنم، ديگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحيه من معذور خواهى بود.
از آن جا حركت كردند تا اين كه شب به قريهاى به نام ناصره رسيدند، آنها از مردم آن جا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذايى به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند، در اين هنگام خضر عليهالسلام به ديوارى كه در حال ويران شدن بود نگاه كرد و به موسى عليهالسلام گفت: به اذن خدا برخيز تا اين ديوار را تعمير و استوار كنيم تا خراب نشود. خضر عليهالسلام مشغول تعمير شد.
موسى عليهالسلام كه خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس مىكرد شخصيت والاى او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادى سخت جريحه دار شده و در عين حال خضر عليهالسلام به تعمير ديوار آن آبادى مىپردازد، بار ديگر تعهد خود را به كلى فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضى سبكتر و ملايمتر از گذشته، گفت: مىخواستى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى؟ اينجا بود كه خضر عليهالسلام به موسى عليهالسلام گفت:
هذا فِراقٌ بَينِى وَ بَينِكَ...؛
انيك وقت جدايى من و تو است، اما به زودى راز آن چه را كه نتوانستى بر آن صبر كنى، براى تو بازگو مىكنم.
موسى عليهالسلام سخنى نگفت، و دريافت كه نمىتواند همراه خضر عليهالسلام باشد و در برابر كارهاى عجيب او صبر و تحمل داشته باشد.
توضيحات خضر عليهالسلام در مورد سه حادثه عجيب
حضرت حضر عليهالسلام راز سه حادثه شگفتانگيز فوق را براى موسى عليهالسلام چنين توضيح داد:
اما آن كشتى مال گروهى از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مىكردند، و من خواستم آن را معيوب كنم و به اين وسيله آن كشتى را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا كه پشت سرشان پادشاه ستمگرى بود كه هر كشتى سالمى را به زور مىگرفت. معيوب كردن من، براى نگه دارى كشتى براى صاحبش بود.
و اما آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند و بيم داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر وادارد، و از اين رو خواستيم كه پروردگارشان به جاى او فرزندى پاكسرشت و با محبت به آن دو بدهد.
و اما آن ديوار از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، گنجى متعلق به آن يتيمان در زير ديوار وجود داشت، و پدرشان مرد صالحى بود، و پروردگار تو مىخواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. اين رحمتى از پروردگار تو بود، من آن كارها را انجام دادم تا زير ديوار محفوظ باشد و آن گنج خارج نشود و به دست بيگانه نيفتد، من اين كارها را خودسرانه انجام ندادم. اين بود راز كارهايى كه نتوانستى در برابر آنها تحمل كنى.
موسى عليهالسلام از توضيحات حضرت خضر عليهالسلام قانع شد.
توصيه خضر عليهالسلام و نوشته لوح گنج
هنگام جدايى خضر عليهالسلام از موسى عليهالسلام، موسى به او گفت: مرا سفارش و موعظت كن، خضر مطالبى فرمود، از جمله گفت: از سه چيز بپرهيز و دورى كن: 1 - از لجاجت 2 - و از راه رفتن بى هدف و بدون نياز 3 - و از خنده بدو تعجب، خطاهايت را به ياد بياور و از تجسس در خطاهاى مردم پرهيز كن.
از حضرت رضا عليهالسلام نقل شده آن گنجى كه زير ديوار مخفى بود، لوح طلايى بود كه در آن چنين نوشته شده بود:
بسم الله الرحمن الرحيم، محمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبتُ لِمَن اَيقَنَ بالمَوتِ كَيفَ يَفرَحُ، عَجِبتُ لِمَن اَيقَنَ بالقَدَرِ كَيفَ يَحزَنَ؟ و عَجِبتُ لِمَن رأى الدُّنيا وَ تقَبّلها بِاَهلها كيفَ يَركَنُ الِيها، و يَنبَغى لِمَن غَفَلَ عَنِ اللهَ اَلّا يَتَّهَمَ اللهُ تبارَكَ و تَعالى فِى قَضاوَتِهِ وَ لا يَستَبطِئَهُ فِى رِزقِهِ؛
به نام خداوند بخشنده مهربان - تعجب مىكنم براى كسى كه يقين به مرگ دارد چگونه شادى مستانه می كند؟ تعجب مىكنم براى كسى كه يقين به قضا و قدر الهى دارد، چگونه اندوهگين مىشود؟ تعجب مىكنم براى كسى كه دنيا و دگرگونىهاى آن را با اهلش مىنگرد، چگونه بر آن اعتماد مىكند؟ و سزاوار است آن كسى كه از خداوند غافل مىگردد، خداوند متعال را در قضاوتش متهم نكند، و در رزق و روزى رساندن او را به كندى و تاخير ياد ننمايد.
نيز روايت شده: بين آن پدر صالح و يتيمان كه آن گنج را براى فرزندانش ذخيره كرده بود، هفتاد پدر واسطه بود، خداوند به خاطر نيكوكارى آن پدر (جد هفتادم) گنج او را به دو يتيم از نوههايش رسانيد، پاداش نيكوكارى او را اينگونه ادا كرد.
ملاقات ابليس با موسى عليهالسلام
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: موسى عليهالسلام در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت، نزد موسى عليهالسلام آمد و (به عنوان احترام موسى) كلاهش را از سر برداشت و در برابر موسى عليهالسلام ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى: تو كيستى؟
ابليس: من شيطان هستم.
موسى: ابليس تو هستى، خدا تو را در به در و آواره كند.
ابليس: من نزد تو آمدهام تا به خاطر مقامى كه در پيشگاه خدا دارى، به تو سلام كنم.
موسى: اين كلاه چيست كه بر سر دارى؟
ابليس: با (رنگها و زرق و برق) اين كلاه دل مردم را مىربايم.
موسى: به من از گناهى خبر ده كه هرگاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت: اذا اَعجَبَتهُ نَفسُهُ، وَ استَكثَرَ عَمَلَهُ وَ صغُرَ فِى عَينَيهِ ذَنبُهُ؛
در سه مورد بر انسان مسلط مىشوم:
1 - هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد) 2 - هنگامى كه او عملش را ياد تصور كند 3 - هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.
منبع:قصه هاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت توسط مجید غفوری
در این مجموعه بیش از 1000مطلب علمی،سلامت،ورزشی،تغذیه،رایانه،... برای علاقه مندان ارائه شده است.