عقاب و طوفان
ایا می دانید  عقاب زمان وقوع طوفان را بیش ازآنکه شروع شود می داند؟
عقاب ها به نقطه مرتفع پرواز می کنند و منتظر می شوند تا طوفان بیاید.
زمانی که طوفان به ان نقطه رسید عقاب بال هایش را به گونه ای قرار می دهد
که باد او را بلند کرده  و روی سطح طوفان شناور کند.
وقتی که طوفان زیر بال های  عقاب جریان دارد عقاب اوج می گیرد
عقاب ها از طوفان فرار نمی کنند:
آنها به راحتی از وجود بادهای طوفان زا برای اوج گرفتن استفاده می کنند.
زمانی که طوفان های زندگی که همه ما انها را
تجربه خواهیم کرد به سراغ ما می آیند  با تمرکز کردن فکر و اعتقاد به سوی خدا می توانیم روی تمام آنها به پرواز در آییم و به قله موفقیت صعود کنیم.
طوفان ها نباید بر ما غلبه کنند
باید بگذاریم قدرت خدا ما را روی طوفان های زندگی قرار دهد.
خدا امکان کنترل این بادهای طوفانی را به ما داده.طوفان هایی که موجب
بروز کسالت،غصه و غم،شکست و نومیدی در زندگی ما می شوند.
ما می توانیم بر روی انها به پرواز در امده و اوج بگیریم.
به خاطر بسپارید سنگینی بار مسوولیت های زندگی نیست که ما را به قعر می کشند بلکه چگونگی اداره انها توسط ماست که موجب می شود گاه صعود
کنیم و گاه سقوط

عقاب و خروس
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

زندگی کوتاه تر از آن است که با زندگی در زندگی دیگران آنرا هدر دهیم و یا اجازه دهیم دیگران بجای ما نوع زندگیمان را انتخاب نمایند