در زمان های قدیم،آن روزهایی که آیین مسیحیت در بین مردم طرفداران زیادی پیدا کرده بود و بسیاری از مردم که پیرو دین موسی  یا دین های دیگری بودند به مسیحیت ایمان می آوردند، پادشاهی یهودی بود که نسبت  به دین خود، بسیار تعصب داشت و دلش می خواست همه ی مردم یهودی باشند و از هیچ دینی به جز دین حضرت موسی،پیروی نکنند و به آن اعتقاد نداشته باشند.او دشمن دین مسیحی بود و اگر می فهمید که کسی از مردم سرزمینش به دین مسیح ایمان آورده است،فوراً دستور بازداشت و شکنجه و اعدام او را صادر می کرد.این شاه ستمگر،هرگز در مورد هدف پیامبران فکر نمی کرد و نمی خواست بفهمد که هدف همه ی پیغمبران هدایت انسان ها و نجات آنها از گمراهی است. او نمی فهمید  که دین وسیله ی نجات انسان ها از ظلم و ستم و بردگی است و موسی و عیسی،هردو فرستادگان خداوند یکتا هستند و مأموریت داشتند تا مردم را از کارهایی که باعث دوری آنها از خداوند می شود آگاه نمایند  و به راه  راست یعنی رستگاری و صراط مستقیم الهی هدایت کنند.او با سرسختی و بیرحمی تمام با دین مسیح مبارزه می کرد و هر روز تعدادی از مؤمنان مسیحی را بالای چوبه ی دار می فرستاد. با این وجود،باز هم مردم به دین مسیح ایمان می آوردند و روز به روز بر تعداد  آنها افزوده میشد.

پادشاه وزیری حیله گر و شیطان  صفت داشت.وزیر با کشتن مسیحیان به دست شاه موافق نبود  و به او می گفت:«این کار باعث خشم و لجبازی مسیحیان می شود و بعید نیست که علیه حکومت شما شورش نمایند .باید کاری کنیم که خودشان را با دست خودشان از بین ببریم .باید بین آنها اختلاف و تفرقه بیندازیم تا به جان هم بیفتند و روز به روز ضعیف تر شوند.»شاه پرسید:«چگونه می توانیم مسیحیان را به دست خودشان نابود کنیم؟آنها با هم همصدا و متحد هستند و به سختی می توان بین آنها تفرقه ایجاد نمود.»

وزیر گفت:« ای پادشاه قدرتمند،من نقشه ای دارم.اگر موافق باشید آن را مطرح می کنم.» شاه گفت:«بگو،نقشه ات چیست؟»

وزیر گفت:«من ادعا می کنم که از دین یهود برگشته ام و شما به راز من پی برده اید و قصد کشتنم  را دارید.این امر باعث می شود که  مسیحیان زیادی دورم جمع شوند و از من طرفداری نمایند.من از اعتماد آنها سوءِ استفاده می کنم.وقتی طرفدارانم زیاد شدند و به من ایمان آوردند،نقشه ای را که در سر دارم عملی خواهم کرد و چنان بلایی بر سر مسیحیان می آورم که نسلشان از روی زمین  برچیده شود.»

آنگاه  وزیر تمام نقشه اش را برای شاه  بازگو کرد.شاه با دقت  به حرف های او گوش داد و با خوشحالی گفت:«الحق که دست شیطان را از پشت بسته ای!شیطان  باید حقه بازی و مکر و فریب و سیاست را از تو بیاموزد.»