جمشید دو دختر خوب رو داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر اسیر شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.
گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم می‌گرفتند و به آشپزخانه می‌آوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد می‌کردند و روانه کوه و دشت می‌نمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش می‌ساختند......
از ایرانیان آزاد مردی بود به نام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران و تهمورث دیو بند می‌رسید. زن وی فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت.
آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای شانه‌های وی در پی خوراک می‌گشتند به آبتین بر خوردند. او را به بند کشیدند و به دژخیمان سپردند.
فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش به دست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور به نام بُر مایه بود. از نگهبان مرغزار بزاری در خواست کرد که فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و به شیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاک دور بماند.
فریدون چون داستان زندگیش را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش زبانه کشید. رو به مادر کرد و گفت:«مادر، اکنون که این ضحاک ستمگر روزگار ما را تباه کرده و این همه از ایرانیان را به خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ وایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.»
فرانک گفت:«فرزند دلاورم، این سخن از روی دانایی نیست. تو نمی‌توانی با جهانی در افتی. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار به خدمتش می‌آیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافته‌ای دست به شمشیرمبر.»
ضحاک چنان از فریدون به ترس و بیم افتاده بود که روزی بزرگان و نامداران را انجمن کرد تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند - همهٔ بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی کردند. در همین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید که فریاد می‌کرد - فرمان داد تا کسی را که فریاد می‌کند به نزدش ببرند - او کسی نبود جز کاوهٔ آهنگر.
کاوه فریاد زد که فرزندان من همه برای ساختن خورش مارانت کشته شدند و هم اکنون آخرین فرزندم را نیز میخواهند بکشند - ضحاک فرمان می‌دهد تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه می‌خواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرده و به زیر پا می‌اندازد و بیرون می‌رود. سران از این کار کاوه به خشم می‌آیند و از ضحاک می‌پرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ می‌دهد که نمی‌دانم چرا پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر کاوه کوتاه.
کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون می‌آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای می‌زند و مردم را گرد خود گروه می‌کند و به سوی فریدون می‌رودند.
این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.
فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گوهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد.
فریدون پس از تاج گذاری پیش مادر می‌رود و رخصت می‌گیرد تا به جنگ با ضحاک برود. فرانک برای او نیایش می‌کند و آرزوی کامیابی. فریدون به دو برادر بزرگ‌تر از خودش به نامهای کیانوش و پرمایه می‌گوید تا به یاری آهنگران رفته و گرزی مانند سر گاومیش بسازند. آن گرز را گرز گاو سر می‌نامند.
فریدون هنگامی بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا می‌کند به ناگاه سروشی بر وی فرو آمده و او را از کشتن ضحاک اژدهافش باز می‌دارد و از فریدون می‌خواهد که او را در کوه به بند کشد. در کوه نیز، هنگامی که او قصد جان ضحاک می‌کند، سروش، دیگر بار، از وی می‌خواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در شکافی بن‌ناپدید، با میخ‌های گران بر سنگ فرو می‌بندد.

 ضّحاک تاریخی چه کسی یا چه کسانی است؟
برخی از محققان نظر به شباهت داستان فریدون و ضّحاک با کوروش و آستیاگ، کوروش را همان فریدون و آستیاگ را همان ضّحاک دانسته اند. موسی خورنی مورخ ارمنی عهد ساسانی به صراحت نام اژیدهاک (ضحاک) را به جای آستیاگ آورده و مخاصم وی را همان کوروش هخامنشی آورده است. بر خلاف ظاهر کلمۀ ضحاک آن نه نامی عربی به معنی خندان بلکه به معنی ذهاک (=دهاک) یعنی سمّی و زهری است و اژی دهاک در اوستا به معنی مار سمّی است. امّا چگونه این نام جانشین نام آستیاگ (ایشتی-ویکو= شخص ثروتمند) شده است روشن است. چون کلمه اوستایی اژدیاک هم که به نام اژی دهاک بسیار شبیه است، مترادف ایشتی-ویکو به معنی ثروتمند است. ارتباط نام فریدون (دوست منش) با کوروش هخامنشی نیز در این است که این در واقع ترجمۀ نام هخامنش (دوست منش) یعنی نام خانوادگی کوروش است. عنوان اوستایی وی یعنی ثراتئونه (سومین) به نشانۀ سومین کوروش بودن کوروش هخامنشی در شجره نامۀ خویش است. امَا اساس نام اوستایی اژی دهاک (مارسمّی) خدای بابلی مردوک بوده است که سمبل وی ماری سمّی به نام موش هوشو بوده است. از این روی ایرانیان باستان این خدای بابلی و پادشاهان بابلی از جمله آگوم کاک رمه کاسی (که در حدود اواسط هزاره دوم پیش از میلاد حکومت کرده) و نابونید معاصر کوروش هخامنشی است. چه در اوستا محل حکمرانی اژیدهاک را شهرهای کوارنت (کرند از شهرهای آگوم کاک رمه) و بوری (بابل، پایتخت آگوم کاک رمه و نابونید) ذکر کرده اند. اما فردوسی در شاهنامه محل اژی دهاک را دژ هوخت کنگ (دژ گفتار نیک) آورده است که منظور همان همدان پایتخت آستیاگ (اژدیاک) می باشد.بنابراین در وجود ضّحاک اساطیری حداقل سه شاه متفاوت (آگوم کاک رمه، آستیاگ، نابونید) و یک خدا (مردوک، ضحاک ماردوش) سهیم است. بعلاوه به نظر می رسد داستان کشته شدن جمشید (شاه موبد) به دست ضحاک در سمت خراسان اشاره به کشته شدن داریوش سوم ملبس به لباس مغ به دستور اسکندر مار دوست بوده باشد. در شاهنامه به سبب آمیخته و یکی شدن این پادشاهان و مردوک خدای، عمر هزار ساله برای ضحاک قائل شده اند.